|
سحر از روزی که رفتی دیگه روشنی از زندگیم رفت
کشتن یک آدم فقط این نیست که شاهرگ حیاتی او را بزنی، یااین که با یک گلوله آرامش کنی...
پيام ضروري : ♥ در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم شاید این استـــ دلیل تنهایی مـا یکی محبت می کنه و یکی ناز می کنه ! اونی که ناز می کنه همیشه محبت می بینه اما اونی که محبت می کنه همیشه تنهای تنهاست♥
دوست دارم سبز باشد نگاهت
به دنبال دلم باشد نگاهت دوست دارم دوستت دارم ها شعر باشد برایت ساز باشد صدایت دوست دارم عشق باشد کلامت روح ساحل غرق تو باشد دریای بی کرانم دوست دارم...
تو رفتی جان به دنبالت برفت
تورفتی دل به قربانت برفت تا تو بودی کس ندانست قدر تو تا که رفتی دنیا ز یاد ما برفت همچنین تا که هستیم کس نداند قدر ما میرویم ما هم تا شاید روزی بدانند قدر ما زین پس از ما حزر باید نمود از من و ما دوری باید نمود رفاقت ها بوی گنداب و خون میدهد کو کسی که دگر بار دست یاری میدهد دوستان من چند صباحی زنده ام من چند صباحی با شما در خنده ام من مسافر گشته ام در روزگار هرکجا رفتم ندیدم رسم وفا شاید آن روز باشد کسی را همدم کنم او را از راز و یاد خود محرم کنم او شود دنیای ناتمام او را ساقر کنم باز او شود روزی خنجر به قلبم او را نیشی بر جانم کنم پس نخواهم دگر بار باشم بازیچه ی دست بلا زین پس پیش این وآن حرف کمتر کنم
یه قایق شکسته بودم تویه رودخونه چه راحت
یه مسافر غریبه که نداره یارو یاور ضربه های موج وحشی روی قلب چوبی من نتونست حتی یه ذره کم کنه از خوبی من تا یه روز صدای پات و روی قامتم شنیدم اون روز واسه اولین بار مزه ی عشق چشیدم مخمل دستای گرمت مرحم دردای من شد صدای پاک و زلالت همدم شبهای من شد میون مسیر رفتن تو وجودم خونه کردی وقتی رسیدی به مقصد رفتنو بهونه کردی بعد رفتنت عزیزم دل من شکست و جون داد زندگی بد جوری عشق به چشای من نشون داد این یکی از ترانه های آقای رامین بیباکه که خیلی دوستش دارم
از تو میبینم هر چه هستیم که رفتی و پیش من دگر نیستی
از تو میبویم عطر خاطرات و باورهای این زندگی در دنیای هستی از تو میپرسم سوال حضور واقعی از تو میبینم هر روز عطر تازگی از تو میخواهم که فردائی به یاد من که افتادی به یاد یک آشنائی بفهمی و بدانی من به یادت مانده ام هنوزم به راهت چشم میدوزم به شوقت شب تا سحر اشک میریزم که هستی تو در ذرات وجودم
ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت به منو ناباوری من خندیدی برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم تا تو رفتی همه گفتند... از دل برود هر انکه از دیده برفت و به ناباوری و غصهء من خندیدن اه.ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت کاش می آمدی و میدیدی که در این عرصهء دنیای بزرگ چه غم الوده جدایی هایی ست و بدانی... از دل نرود هر انکه از دیده برفت.
میخوام باور کنم رفتی اما نمیشه آخه هستی تو قلبم واسه همیشه
می خوام تنها بشم اما خیالت با منه هرجا تو این بنبست تنهائی تو با من هستی این جائی اگه باشی تو این لحظه برام قدر تموم دنیائی اگه حس میکنی قلبم هنوزم به امید فردائی
سرود عشق میخوانیم بهار عشق پائیزانیست
هوای عشق میدانیم حضور هر آشنایی دروغ ماندن و هستم زخمهای هر جدائیست نمیدانم دل ما توان این جدائیست ؟!!!!!!!!
ساده بودم که تو را ساده تجسم کردم . بعد لبخند تو با گریه تبسم کردم . آشنا با تمام پنجره های شرم چون تو را پشت همین پنجره ها گم کردم . تو نماندی و صفا رفت و صمیمیت مرد . خویش را در قفسی تازه تجسم کردم . از تو یک خاطره یک خاطره باقی مانده است . بی تو با عکس تو یک عمر تکلم کردم . قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و................. محکوم شدم به مرگ........................... کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم (( * به او بگویید که دوستش دارم*))
آب می خواهم سرابم میدهند عشق می ورزم عذابم میدهند
دوستت دارم از راه دور از جاده های بی عبور دوستت دارم از عشق و نور از این قلب بی عبور دوستت دارم از سایه ها از روزگار سوت و کور دوستت دارم تا خدا تا چشمهای پر ز شور دوستت دارم به خدا به مقدسات و کائنات دوستت دارم تا دلم با وجود ناقابلم دوستت دارم و دورم از وجود پاک و واجبت دوستت دارم و هستی در تمام لحظه های حاظرم دوستت دارم...دوستت دارم...دوستت دارم...
برای با تو بودن من از لبخند هیچ نمی خواهم برای از پر بودن من از زندگی هیچ نمی خواهم تورا از خداوند خواهم از عرش کبریا خواهم بی تو من از ماندن هیچ نمی خواهم تورا من از خود خواهم تورا من از خود دانم هزاران بار من از تو یاد خواهم من از تو عشق خواهم به جز تو من دگر یار نمی خواهم به جز تو من هیچ نمی خواهم
آنقدر دوستت دارم که میپرسند چرا آنقدر دوستت دارم که ماندم در میان جاده ها آنقدر ممیرم برات در میان کوچه ها تا نبینم لحظه ای این دنیا را در انتظار بار دیگر انتظار بار دیگر بیقرار هر چه باشد من بمیرم برایت بیقرار تا که عشقم بماند برایت یادگار
یک کلام از عشق بگو از حال من دیوانه دگر هیچ نگو یک سلام از دل بگو از پی دل بیمار من دگر هیچ نگو یک غزل از سر شور بگو از قصه غصه های دوری هیچ نگو یک دم از روی مه رخ لیلی صفتت از آن تاج غرور بی رشک بگو با من از عشق بگو از دل و دلدار بگو از هرچه در من و تو ما شود از آن بگو با من از غم دگر هیچ نگو از فراغت دگر هیچ نگو نگو.....نگو.......نگو
یاد دارم که با تو غمکده ویران شده یاد دارم که این دل از تو گلستان شده به یاد آرم که گذشته دل خون شده از لبخنده تو غم و غصه ویرون شده عشق بگذشته مرا ویران نمود از گلستانش دلم را صحرای سوزان نمود اما تو آمدی بر این کویر باران زده از وجودت آتشی بر جان غمهایم زده عشق من قدم در دل و چشم ما زدی منتی خوش از عشقت بر من غمگین زدی ای گلم مرحم پریشانی دل مردگی هایم توئی زخمی عشق بودم و گل بوسه بر زخم هایم زدی زنده گشتم من دوباره از شهد و شراب عشق تو مست و سر مست از نگاه و بوسه های گرم تو تو بگو آخر چه هنگام جان بر سر راهت نهم من که هر روز در انتظاردیدارت جان میدهم آتشم من میسوزم از آتش عشقت مشتعل شمع سوزانم توئی پروانه ای هستم از عشقت ملتهب تو عزیز جانی و غصه هایت با قیمت جان می خرم خود بسوزم از غصه هایت تا از نگاهت غمها برم
هرگز نرود از یادم که چگونه دادی بر بادم هرگز نبر از یادت چگونه کشتی فریادم روزی سرکش شود یادم در خاطر تو طغیان کند و ویران سازد این قلب پر رازت روز دگر نیز تو شوی بیتاب و منتظر بیمارم امروز که تو شدی مرگ دل و فریادم
مرده ام از این عشق دیوانه از این کار زار پروانه که از اوست این زردی و این ناله تمام هستی این چند ساله برای او چه گذاشتم من بغیر از محبت این قلب دیوانه او چه کرد بر این دله بی خانه گذشت از کنارش او چه رندانه قسم خوردم که بعد از او دل را به کس دیگر ندهم من ولی افسوس که دل دیوانه نگذاشت که عاشق نباشم من شعر از دوست و داداش گلم حبیب
میروم اما نمیدانم چرا میروم شاید بدانی دوست دارم تورا باز میشوم عاشق چشمانت چرا میتپد بی تو این قلب خسته بازم چرا میشوم مدهوش در خیال و رویای تو چرا گویا هنوزم عاشم و عشقت نمیرود از یادم آخر چرا
عاشق عشقم و عاشقی نیست عشق شرابیست و برایش جام قلبی نیست عشق شراب زهرست و مرگی نیست کاش عاشق بودیم اما شعری نیست در زندگی بشردگر شوری نیست شاعری شعرست اما عاشقی دیگر نیست
آدمک تنها نشسته تنها بدونه یارش تنها بدونه فردا که شاید صبحی نباشه تا که نبینه خورشید روز رو باور نداره شبها براش درازن اما چه فایده داره وقتی نباشه یارش صبحی وجود نداره چیزی نداشت که بازم بخواد براش بمونه
هنوز همراهمی سنگ صبور هنوز کنارمی سنگ صبور
عاشق شنیدنت سنگ صبور دیوونه ی بهشت دور پیشم بمون بهشت دور بهم نگو عاشق کور میخوام بگم سنگ صبور تو هم بدون شیرین زبون پریه قصه هام پیشم نموند حرف اشکامو از چشام نخوند آخه با گریه آشنا نبود زبون اشکو که اون بلد نبود اون رفت و دیگه پیشم نموند با رفتنش قلبمو سوزوند قلب منم پیشم نموند تا که تونست ضربه ای زد تا نباشم همراه اون از دل من خبر نداشت خاطره ها بجا گذاشت قسمهامو باور نداشت شاید اونم قلبی نداشت باید میموند فرداشو باخت با رفتنش غمهامو ساخت
هرکسی بر ما نظر کرد لحظه ای از ما گذر کرد از دل ما و کوچه باغش حزر کرد ترس ماندن او را بر حزر کرد
بودنت دیگه برام خاطره هاست جدائیها فقط فاصله هاست جای خالیت دیگه ثانیه هاست آخه دنیا پر از این حادثه هاست عاشقیم دیگه با رفتنت تنهائیاست دل من بی تو مثل دیوونه هاست |
About![]()
چه سخت است آخرین بودن و تنها ماندن,و چه راحت میشود تنها کرد عاشق را
Home
|